تبلیغات
اباصالح

اباصالح
وبلاگ تخصصى امام عصر(ارواحناه فداه)
.........عباس جان ، اگر می توانی کمی آب بیاور.
وعباس عاشق، عباس ادب،آب شده در مقابل این خواهش........
.
.
.
حکیم بن طفیل که از کمین نخلها درامده و چندی است سایه به سایه عباس می تازد، ناگهان شمشیرش را فرا می آورد و دست راست عباس را از ساعد قطع می کند....

.........عباس جان ، اگر می توانی کمی آب بیاور.
وعباس عاشق، عباس ادب،آب شده در مقابل این خواهش........
.
.
.
حکیم بن طفیل که از کمین نخلها درامده و چندی است سایه به سایه عباس می تازد، ناگهان شمشیرش را فرا می آورد و دست راست عباس را از ساعد قطع می کند.
تنها کاری که عباس می تواند بکند این است که پیش از افتادن دست راست، شمشیرش را در هوا با دست چپ بستاند.
دست راست بر زمین می افتد اما دست چپر و شمشیر همچنان باقی است.
تنها یک چیز کار را بر عباس سخت کرده و ان کودکی ست که عباس در بغل دارد و حفظ جانش رابر جان خود مقدم می شمارد.
....کاش کودک بود.....کودک اگر خراش هم بردارد، مصدوم هم اگر بشود باز هم به مقصد میرسد. اما جان مشک از جان کودک نیز لطیف تر و حساس تر است.
.........کار بر عباس دشوارتر شده بخصوص که اکنون سپر نیز از دست فرو افتاده است و مشک در معرض تیر های نگاه دشمنان قرار گرفته....
آنچه به عباس توان میدهد، خیمه هاست که گهگاه از لابه لای شاخه های نخلها نمایان می شود.
در این هنگام زید بن رقاد که تاکنون در کمین برای لحظه ای مناسب بود، ناگهان دست چپ عباس را از ساعد قطع میکند.
اکنون نه دستی مانده ونه سپری ونه شمشیری، اما مشک اب مانده است و چه باک اگر هیچ چیز جز مشک  باقی نماند، حتی خود عباس. به شرطی که بتواند......
اسب سرعتش رام کرده تا سوار بتواند تعادلش را حفظ کندو عباس، از بیم پاره شدن بند مشک،سر ان را بادندان گرفته وبا چشمانش اطراف را از همه سو می کاود که مبادا تیری مشک را بیازارد.
ده ها تیر بر بدن عباس نشسته است و خون چون زرهی سرخ تمام بدنش راپوشانده است.
اما عباس انگار هیچ زخمی را بر بدن خویش احساس نمیکند چرا که مشک همچنان...اما نه...ناگهان تیری بر قلب مشک می نشیند و جگر عباس را به آتش می کشد.
تیر بر مشک نه که بر قلب عباس می نشیند و عباس در خود فرو می شکند و مچاله می شود.
و دشمن به روشنی می فهمد که عباس، دیگر توانی برای جنگیدن و دلیلی برای زنده ماندن ندارد.
.
.
تاکنون مردی به زیر اسب می افتد که دیشب خواب را بر دشمن حرام کرد
.
.
این فاطمه است که فریاد میزند: پسرم! عباسم!
برادرم! حسین جان! مادرمان فاطمه مرا به فرزندی قبول کرده است.
اکنون برادرت را دریاب، برادرم.
اللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا



[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ محمد منتظر ]
اللهم عجل لولیك الفرج

ای تنهاترین
من همانند آن بینوایی كه با ناچیز بضاعتی
در صف خریداران یوسف قرار گرفت
همی خواهم در زمره ارادت مندانت باشم.
تو نیز بر من منت گذار و این اندك هدیه ام را پذیرا باش
نظر سنجی
  • نظر شما در مورد این سایت؟




  • یا قائم آل محمد